نشانی خانه باران...
Image بی قراری. بی تابی! و کاملا حق داری. مگر می توانی پدر را در چنین حالی ببینی و آرام و قرار داشته باشی؟!
هزار بار رنگ وداع را در چشم های خسته پدر می بینی و هزار بار پلک هایت را بر هم می فشاری و به خود تلقین می کنی: نه. این فقط یک بیماری است. پدر خوب می شود. اسلام هنوز به حضور بابا احتیاج دارد... پدر می ماند.. امروز صبح را با همین پریشانی شروع کرده ای. حتی دلت نمی خواهد برای لحظه ای فکرکنی که پایان این بیماری رفتن است. از آن سو خوب می دانی که دنیا سرای گذر است. خوب می فهمی که پدر هم روزی از این خاک حقیر خواهد کوچید. به روشنی بال های گسترده ملائک را می بینی که برای عروج پیامبر بی قرارند. اما.... هیچ وقت در زندگی به چنین حس متناقضی برخورد نکرده ای! سعی می کنی خود را از این پریشانی نجات دهی. اینک کنار بستر پدر نشسته ای. سکوت سردی که بر اتاق حکم فرماست، احساس غریبی را در جانت شعله ور کرده، دلت می خواهد کسی این سکوت سیاه را بشکند و پدر چنین می کند. تو را به سوی خود می خواند. جلوتر می روی. می خواهد رازی را به تو بگوید. سر خم می کنی و گوشت را مقابل دهان پدر قرار می دهی. پدر سخن می گوید. اما چقدر خسته و آرام: دخترم! ... هیچ کس نمی داند پدر با تو چه گفته است که در ناگهانی تلخ اندوهی عظیم چهره ات را در بر می گیرد. گویی همه چیز تمام شده است و تو به روشنی جواب خود را گرفته ای. هیچ کس نمی داند که پدر به تو گفته است: دخترم! هر سال جبرییل یک بار قرآن را بر من نازل می کرد و امسال دوبار بر من نازل شده است. دخترم این علامت پایان عمر من است. من به زودی از این دنیای محقر خواهم رفت. اشک از چشم های زلالت جاری می شود. بغض راه گلویت را بسته است. پدر دوباره تو را به رازی دیگر می خواند. کسی که لحظه ای پیش تو را دیده باشد، متوجه می شود که تو در یک لحظه چقدر پیر شدی و چقدر خسته! با خستگی جانفرسا و با ناامیدی تمام، دوباره به سخن پدر گوش می دهی؛ اما همه چیز تغییر می کند. ناگهان انقلابی در درونت جریان می گیرد. برق شوق در چشمانت تجلی می یابد. با شادی وشعف از جا برمی خیزی. همه را حیران کرده ای. هیچ کس نمی داند پدر چه رازی را با تو در میان نهاده که این چنین مسرور شده ای. اما تو فقط و فقط به بشارت پدر می اندیشی و سر از پا نمی شناسی: دخترم! تو اولین کسی خواهی بود که به من ملحق خواهی شد. در بهشت منتظر دیدار تو خواهم بود. چه کسی باور می کند تو از شنیدن خبر مرگ خود این قدر خوشحال شوی. نفرین بر این دنیا که تو را چنین از خود سیر کرده است.



  ارسال نظر

نوشتن نظر
نام:
ايميل:
صفحه اصلي:
عنوان:
نظر:

كد:* Code